واژه عقل، مصدر عقل یعقلُ است، که در کتاب های لغویین، به معانی مختلفی به کار رفته است. در قرآن کریم به معنای فهم و ادراک آمده است.معنای اصلی عقل در لغت عرب، منع، نهی، امساک، حبس و جلوگیری است.
در مفردات راغب در مورد عقل چنین آمده است: عقل به آن قوه ای گفته می شود که آماده پذیرفتن علم و دانش است و گاهی نیز به دانشی گویند که به وسیله همین قوه به دست آمده است. در اطلاق اول، عقل به معنای عاقل و در دومی به معنای معقول گرفته شده است. اصل عقل، امساک، پیوند دادن و نگهداشتن است و به همین دلیل به عقال شتر، عقل شتر گویند، به دارویی که مانع روانی شکم می شود، عقل بطن گویند. عقلت المرأه یعنی زن موی سرش را بست. بستن زبان را عقلت اللسان و بستن دست را عقل کفّه می گویند. به زندان معقِل گویند چون انسان ها در آن نگهداری می شوند و از خروج آنها جلوگیری می شود. پرداخت کنندگان دیه مقتول، شتر دیه را بر درب خانه مقتول می بندند که این عمل را اصطلاحاً «عَقلتُ المَقتوُلَ» می گویند؛ یعنی دیه او را پرداخت کردم و یا از این حیث است که این تدبیر مانع خونریزی می شود؛ زیرا قاتل در هر صورت یا باید تاوان جانی و بدنی را پس بدهد یا جزای نقدی بپردازد. به همین مناسبت هر نوع جزای نقدی دیه و متعهدان به آن، عاقله نامیده می شوند.
عقل اصطلاحی عبارت است از(چنانکه مرحوم ﻋﻼﻣﻪ ﻃﺒﺎﻃﺒﺎﯾﯽدر تفسیر المیزان به آن اشاره کرده است):
ﮐﻠﻤﻪی ﻋﻘﻞ در ﻟﻐﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﺑﺴﺘﻦ و ﮔﺮه زدن اﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ادراﮐﺎﺗﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ اﻧﺴﺎن دارد و آﻧﻬـﺎ را در دل ﭘﺬﯾﺮﻓﺘـﻪ و ﭘﯿﻤﺎن ﻗﻠﺒﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺑﺴﺘﻪ، ﻋﻘﻞ ﻧﺎﻣﯿﺪه اﻧـﺪ، و ﻧﯿـﺰ ﻣـﺪرﮐﺎت آدﻣﯽ را و آن ﻗﻮه ای را ﮐﻪ در ﺧﻮد ﺳﺮاغ دارد و ﺑﻪ وﺳﯿﻠﻪ آن ﺧﯿﺮ و ﺷﺮ و ﺣﻖ و ﺑﺎﻃﻞ را ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻣﯽ دﻫﺪ، ﻋﻘـﻞ ﻧﺎﻣﯿـﺪه اﻧـﺪ، و در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﯾﻦ ﻋﻘﻞ، ﺟﻨﻮن و ﺳﻔﺎﻫﺖ و ﺣﻤﺎﻗﺖ و ﺟﻬﻞ ﻗﺮار دارد ﮐـﻪ ﻣﺠﻤﻮع آﻧﻬﺎ ﮐﻤﺒﻮد ﻧﯿﺮوی ﻋﻘﻞ اﺳﺖ، و اﯾﻦ ﮐﻤﺒـﻮد ﺑـﻪ اﻋﺘﺒـﺎری ﺟﻨﻮن، و ﺑﻪ اﻋﺘﺒﺎری دﯾﮕﺮ ﺳﻔﺎﻫﺖ، و ﺑﻪ اﻋﺘﺒﺎر ﺳﻮم ﺣﻤﺎﻗﺖ، و ﺑـﻪ اﻋﺘﺒﺎر ﭼﻬﺎرم ﺟﻬﻞ ﻧﺎﻣﯿﺪه ﻣﯽﺷﻮد.